مدتهاست که این قطار
هیچ شباهتی ندارد
به روزهای کرم بودنم
حتی اگر باد کاری کند
که دستهایت لابه لای برگها گم
و یا حتی یکی از روزها را کم!
این روزها ...
این روزها که به آخرتم فکر می کنم
تمام پنجره های نور گیر هم
کفاف شب تاب بودن مرا نمی دهد
شبیه نفس های چاق شده ام
که بغض هیچ بیابانی را ابری نمی کند
دست بردار
می خواهم آویزان بمانم
دیگر نه خیال این مسیر
به راههای مخفی بوته آفتاب گردان می رسد
و نه خجالت این دستها
به عقوبت این فریب
این روزها
آفتاب هم حریف پوست ضمخت من نیست
